محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

928

تاريخ الطبرى ( فارسي )

را به شما آموخته و راه خويش را نموده تا راستگو از دروغگو معلوم شود . شما نيز نيكى كنيد چنان كه خدا با شما نيكى كرده است و با دشمنان وى دشمنى كنيد و در راه خدا چنان كه بايد جهاد كنيد كه او شما را برگزيده و مسلمان ناميده تا هر كه هلاك مىشود از روى حجت هلاك شود و هر كه زندگى يابد از روى حجت زندگى يابد . همه نيروها از خداست ، خدا را بسيار ياد كنيد و برى آخرت كار كنيد ، هر كه روابط خويش را با خدا سامان دهد روابط او را با مردم نكو كند ، كه خدا بر مردم حاكم است و مردم بر خدا حاكم نيستند ، خدا مالك است و مردم مالك خدا نيستند ، خدا بزرگ است و همه نيروها از خداى بزرگ است . » ابن اسحاق گويد : پيمبر بر شتر خويش نشست و مهار آن را رها كرد و به هر يك از محلات انصار مىگذشت اهل محله وى را دعوت مىكردند كه پيش آنها منزل گيرد و مىگفتند : « اى پيمبر خداى اينجا مرد و سلاح و حمايت هست . » پيمبر مىگفت : « بگذاريد برود كه مأمور است » و برفت تا به محل مسجد رسيد و شتر به جايى كه اكنون در مسجد است بخفت و آنجا شترخانى بود كه به دو پسر يتيم از بنى نجار تعلق داشت كه زير سرپرستى معاذ بن عفرا بودند كه يكيشان سهل و ديگرى سهيل نام داشت و پسران عمرو بن عباد بودند . و چون شتر بخفت پيمبر از آن فرود نيامد ، پس از آن برخاست و اندكى برفت و پيمبر خدا مهار آن را رها كرده بود ، پس از آن شتر به عقب نگريست و به جاى خفتن اول بازگشت و آنجا بخفت و گردن به زمين نهاد و پيمبر صلى الله عليه و سلم از آن فرود آمد و ابو ايوب لوازم وى را به خانهء خويش برد و انصار او را به خانه هاى خود دعوت كردند و پيمبر فرمود ، مرد با لوازم خود منزل مىكند و به نزد ابو ايوب ، خالد بن زيد بن كليب ، فرود آمد كه از قبيلهء بنى غنم بن نجار بود . ابو جعفر گويد : پيمبر پرسيد : « شتر خان از كيست ؟ »